من و آقای یآر

عاشقانه های من و آقای یآر

من و آقای یآر

عاشقانه های من و آقای یآر

من و آقای یآر

آقای یاری دارم که 5 سال و 3 ماه ازش کوچیکترم.
تولد عشقمون: 12 بهمـــن 90
تاریخ عـــقــــد: 10 خـــرداد 94

وبلاگمـون تو بلاگفا:
http://6672.blogfa.com/

پیوندها

عاشــقانه های ما طور

شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۵ ب.ظ

یه روزی که رفته بودیم تو یکی از پاساژا، از این دیدم، اولش متوجهش نبودیم. ولی من از دور شناختمش از کدوم بازیهاست! به علی گفتم تا بریم یه دور امتحان کنیم. مشغولش بودیم، علی عین پسر بچه ها میپرید از این ور به اون ور، که نگهبانِ پاساژ اومد پیشمون و راهنمایی کرد که پاهات رو فوری و بلافاصله عوض کن... یآر هم از این راهنمایی استفاد کرد و توپ رو برد به مرحله آخر! نگهبانِ خیلی خوشش اومد و پرسید توپِ از اول بیرون بود؟ از اولش بردید؟ دو تایی با ذوق گفتیم بــــله بلــــه! :))

 

چند روز پیش هم، علی زنگ زد و گفت اگه بیکاری پاشو بیا پیشم... نه اون ناهار خورده بود، نه من. رسیدم شرکت، بعدِ یه سلام عاشقانه، همچین سورپرایزی رو آماده کرده بود. وقتی به خدمت سورپرایز رسیدیم! [کلیک]

 

دیروز باز هم رفتیم دیارِ یآر، خونه مادر بزرگ رفتیم، بعدشم خونه خواهر شوهرم... دو نفــری رفتن عاالیــه! تو راه برگشت، بابام زنگ زد و برگشتیم دیار من... [کلیک] و [کلیک]

 

تو اتوبان، تو لاین اول، با سرعتِ مطمئنه ی 80 میریم، گل میگیم، گل میشنویم...

 

یه شبم که بیرون بودیم، تو راه بارون زد و کشیدیم کنار، و با رتریکا، کلی عکس سلفی گرفتیم.

  • بآنوی یار

ما از دیگر نگاه ها

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۱ ب.ظ

دختر دایی- عمه ی 6 سالم این رو میکشه و میاره بهم نشون میده و میگه: «نسیم؟ :) بیا اینُ، تو و دومادتی!» 

اینکه همین بچه های کوچیک، براش کادو های ریزه میزه میارن، نقاشی خودشون رو کنار من و دومادم میکشن، سر سفره درست وسط من و علی میشینن، هر وقت میبینن تنهام، میگن دومادتم بگو بیاد... یا همشون دارن روز شماری عروسیمون رو میکنن تا برقصن... نشون میده که یآر چقد محبوب هست براشون.

تو این نقاشی هم خودش در کنار ما حضور داره! :)) پاپیون های شلوار علی، یا شصد تا دکمه پیرنش، گیس های به افق پیوسته من، لبخند ژکوندمون، مژه هامون که عین هم هست... :دی

+ دست سازهای نمدی، اون بالا!

  • بآنوی یار

مثل یه پسر کوچولو

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۰ ب.ظ

علی، یه مرد 27 ساله، برخلافِ قیافه مـردونش، برخلاف همه ابهتش، یه روح خیلی کوچیکتر از سن خودش داره... راستش من این رو تازگی ها کشف کردم! یادتونه وقتی بچه بودیم همش یه حسی داشتیم که مامانمون همه توجهش به ما باشه؟ یعنی باید داشت، باید توجه میکرد. یا خودمون رو برا مامانمون لوس میکردیم...

حالا علی دقیقاً همون شکلی هست برای من! قبلناً ها هم دیده بودم انقدر حساسه، ولی توجه نکرده بودم.

چند وقت پیش سرما خورده بودم و حالم زیاد خوش نبود. جمعه شد و طبق معمول رفتیم بیرون گردش. کمی که والیبال بازی کردیم، با اون حالم، دیگه جونی نموند برام. برگشتیم خونه، همه نشسته بودن، دیدم من دیگه نمیتونم ادامه بدم. پاشدم رفتم اتاق و دراز کشیدم. علی هم با بابا فوتبال میدید و صداشون رو میشنیدم که برای همدیگه کری میخوندند. مامان هم تو آشپزخونه تدارکات شام رو میدید، و علی شام رو خونه ما بود، همونطورکه دراز کشیده بودم و به حرفهای بانمکشون گوش میدادم، تو دلم گفتم خوبه که علی سرش گرم شده و من تا شام میتونم استراحت کنم، که یکدفعه علی بلند شد و گفت من میرم خونمون! بهت زده و سریع بلند شدم و رفتم بیرون و پرسیدم کجا این وقت؟ شام بخور بعد... و قیافه غمگین علی! که نشون از چی بود. همونجا فهمیدم که من چقــدرررر هم حالم بد بود باید میشستم پیش علی، هر چقـدررر هم که سرش گرم شده، بازم باید کنارش میبودم... دقیقاً عین یه پسر بچه کوچولو گفت من میرم خونمون! :)) و رفت! :| و بعداً بهم گفت که همش منتظر بودم بیای بشینی پیشم... :)

 

یا اون صبح که از خواب بیدار شدم و گوشیم رو چک کردم و دیدم علی پیام صبح بخیر عاشقانه داده، لبخند زدم و با شور و شوق، اما یه پیام ساده دادم... که علی جواب داد: قهری بانو؟ باز هم تعجب کردم چرا باید قهر باشم؟ که علی جواب داد آخه ساده گفتی سلام، صبح بخیر... نگاه که گردم دیدم راست میگه و اینطوری فکر کرده من قهرم، و یه صبح بخیر خالی و خشک دادم! :)) و همسر جانمان انتظار دارد موقعی که میرضم، کنارش بنشینم، هر صبح، سلام و صبح بخیر عاشقانه بگم، جوری که حس کنه...

 

و سه باره چند شب پیش که از سرکار اومد و ما خونمون مهمون بود و وقت نمیکردم به گوشیم سر بزنم. وقتی پیام داد اومدم، بوووس نوشتم براش و فوری رفتم. کمی بعد که مهمونا رفتن و سرم خلوت شد، برگشتم سر گوشیم، دیدم ای دادِ بیداد... شکلک های بی تفاوتی، غرغر های یه پسر کوچولو بازم شروع شده! و این یعنی من هر چقدر هم سرم شلوغ باشه، وقتی همسر جانم از سرکار اومد، باید بشینم و باهاش حرف بزنم و خسته نباشی بگم و از کارش بپرسم...

 

: کمی پیش بیویِ اینستامون رو کشف کردم... [کلیک]

  • بآنوی یار

غـــدیر

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ب.ظ

عیدانه های همسر برای عید غـدیر...

[کلیک]

: متنی که برام پیام میذاره:

ﺍﺯ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺑﭽﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺭﻭ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺩﺍﺩ:
ﮔﻔﺖ ﺑﭽﻢ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺯﻧﻢ ﺭﻭ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ!
ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻨﯽ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﭽﻢ ﻫﺴﺘﻢ.
ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﺭﻭ.
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺣﺮﮐﺎﺗﺶ ﺭﻭ ﻭ...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺑﺮﺍﻡ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﻪ.
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ، ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮﯾﻦ ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﺶ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ...
ﺟﺎﻻ ﮐﻪ ﭼﺮﻭﮐﻬﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺧﻄﻬﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﻭ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ...
ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻧﺎ ﻣﻼﯾﻤﺎﺕ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﺧﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...
ﭘﺲ ﻣﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺯﻥ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ،
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻮﺩ،
ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻮﺩ،
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ،
ﺩﺭﻭﻧﺶ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﺳﺖ،
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﻮﺱ ﺷﺪﻥ، ﻣﺤﺒﺖ ﺩﯾﺪﻥ،
ﺩﺳﺘﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻮﺍﺯﺵ، ﻭ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺘﺎﯾﺶ...
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﯼ، ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ،
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺳﺖ!


ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ دختر دوست داشتنیم

  • بآنوی یار

مینیمال

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۵ ق.ظ

مادربزرگم: خـــدای من... چقدر این دو تا همُ دوست دارن آخه؟

ما: ^_^

  • بآنوی یار

آهویی دارم...

يكشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۸ ب.ظ

دستمُ محکم گرفته، میگه ول نمیکنم تا برسیم دم در. بعدش میگه اصلاً آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم رو واسه تو خوندن!

منم محکم میگیرمت فرار نکنی...

من: :))

  • بآنوی یار

instagram

شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۴ ب.ظ

لازم دونستم آی دی اینستاگراممون رو بذارم اینجا تا اونجا هم با هم در ارتباط باشیم.

حالا اون بالا رو نگاه کنید! کنارِ قسمت خانه و سرآغاز و...

  • بآنوی یار

قوربان لیخ

جمعه, ۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۰ ب.ظ

ما رسم داریم تو اعیاد مهم عربی، واسه عروس و داماد هدیه ببرن. مثلاً روز قربان واسه عروس هـدیه میبرن، و روز غدیر واسه داماد. حالا تو زبان ترکی به اون عیدی ها و هدیه هایی که تو روز قربان واسه عروس میبرن میگن: «قوربان لیخ» یا به هدیه هایی نوبرونه میبرن میگن: «نوبارلیخ» و به هدایای شب چله میگن: «چله لیخ» آخر همشون یه «لیخ» اضافه میشه. لیخ هم که نه، در حقیقت «لخ» یعنی لام به سکون. حرکه ای نداره. ولی چون تلفظش در فارسی سخته، من لیخ نوشتم.
اینا هم عیدی های قوربان لیخ من: [کلیک] و [کلیک] هر طرف ببعی، اول اسممون رو نوشتن خانواده همسری! :)

یه چادری هم بود که چون طرحش تو عکس زیاد معلوم نبود، عکس نگرفتم.

  • بآنوی یار

تبریــز، انار، شهریــور

يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۲۷ ب.ظ

شهریور عاشق انار بود،
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد
آخر انار شاهزاده ی باغ بود...
تاج انار کجا و شهریور کجا؟!
انار اما فهمیده بود، 
می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است
اما هر بار تا می رسید، فرصت شهریور تمام می شد...
نه شهریور به انار می رسید،
و نه انار می توانست شهریور را ببیند!
دانه های دلش خون شد و ترک برداشت...
سال هاست انار سرخ است...
سرخ از داغی و تندی عشق 
و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد...

: 31 شهریور، حماسه رساندن انار به دست من، و 24 شهریور امسال، به یاد 31 شهریور برام انار آورد... باهاش عاشقانه ایم! تبریز، شهریور، انار، یه ست عاشقانه هست... :)

اولین آهنگی که بعد از آشناییمون، گوش میدادم. تکرار 4 سال پیش...

  • بآنوی یار

با یه بله محکــم به هم رسیدیم

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ

31 اردیبهشت، ساعت 5 بود اومـدن خونمون واسه بله برون. عاقد اومد و یه صیغه محرمیت خـوند و شدم نامزد همون آقایی که 4 سال با هم و دو نفـری، جلوی همه سختی ها وایسادیم. مادر شوهری علی جان رو صداش کرد و خودش اومد حلقه رو دستم کرد... حسِ خیلی قشنگی بود، همون لحظه ای که دستم رو گرفت و انگشتر رو انداخت انگشتِ انگشتریم. قـرآن و آینه و چادر و شال و یه دسته گل خیلی قشنگ متشکل از گل نقـره و گل طبیعی و مصنوعی آورده بودن و قـرابیه.

3 خـرداد با علی و مادرشوهری و مامانِ خـودم رفتیم آزمایش. ساعت 11 بود رسیدیم آزمایشگاه و یکم منتظر موندیم تا نوبتمون بشه، تو اون فاصله هی رانی با کیک، هی آب معدنی بود که میخـوردیم! بعد آزمایش هم باید میرفتیم کلاس. ساعت 14:30 تموم شدیم و گفتن جواب ها رو میارن میدن به خانوما. بعد یه خانومی با جوابها اومد و گفت اونایی که صدا میزنم، جواب هاشون سالم هست و میتونن جواب رو بگیرن و برن. تا اسم من رو بگن همش استرس داشتم. ولی وقتی خـوند خیلی خانومانه و شیک از جام بلند شدم و ذوقم رو پنهون کردم تا برسم به خانومه، وقتی جواب رو گرفتم، یه نگاه بهش انداختم که عکسامون رو چسبونده بودن کنار هم و توضیحاتِ مربوطه. ذوق کنان رفتم پیش مادر ها و بهشون خبر دادم، علی هنوز تموم نشده بود. یک ربع بعد اونم اومد و مادر شوهری گفت بریم یه سری به بازار بزنیم.

تو راه هم علی آقا یه بستنی سنتی پر از گردو و فوق خوشمزه برامون خرید که خیلییی چسبید. مادر شوهری گفت اینا مزه همه بستنی خوشمزه های شهر رو چشیدن، میدونن کجا بستنی خوشمزه هست. رسیدیم بازار، اول حلقه ها رو دیدیم و حلقه ست انتخاب کردیم. و طلا. بعدش رفتیم خرید واسه من، لباسم سارافن و کت بنفش بود که کتش بنفش تیره و کتش سفید با گل های بنفش. و خرید کفش و کیف و خورده ریزه های دیگه. بعدشم ساعت انتخاب کردیم و ناهار خوشمزه خوردیم و برگشتیم خونه.

فرداش 4 خرداد، بازم 4 تایی رفتیم خرید، دوباره یه ست دیگه حلقه انتخاب کردیم. و خرید واسه علی و ادامه خرید واسه من. و خرید ساعت ست. و خرید آینه و شمعدون نقـره بزرگ واسه من.

5 خـرداد هم دو نفری رفتیم خرید. کت شلوار گرفتیم و کفش برا علی. و یه ست حلقه دیگه خریدیم کلاً. برا من طلا، برا علی پلاتین. و طالبی بستنی تگری و ناهار دو نفری خوردیم.

9 خرداد خنچه بردیم برا همدیگه، قبل ظهر علی جان اینا آوردن، بعدش اورژانسی رفتیم بازار و گیفت و روبان خریدیم و برگشتیم. و بعد ظهر ما خنچه بردیم چون اصلاً وقت نبود و فرداش روزِ آرزو ها مون بود.

و بالاخره 10 خرداد، ساعت 11 خواهر شوهر کوچیک و علی اومدن دنبالم. آرایشگاه هم آروم بود و ساعت 14:30 تموم شدیم و رفتیم خونه علی اینا تا کت و شلوارش رو بپوشه و ساعت 4 بعدظهر بریم آتلیه. یه عالمه کراوات بستیم تا یکیش خوب شد و به دلمون نشست بالاخره. یک و نیم ساعتی رو هم تو آتلیه گذروندیم. نیم ساعت دور دور تو خیابونا تا ساعت بشه 6. علی همش "عروسم" میگفت و شنیدن این کلمه خیلییی برام دل نشین بود، ماشین شیشه دودیِ دوستش رو گرفته بود تا من راحت باشم.

6 بود رسیدیم محضر و رفتیم بالا. نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشیم و بریم واسه مقدمات. 6:45 بود، بالاخره عاقد و آقای داماد اومدن و نشستن. مقدمات آغاز شد مثل امضا و توضیحات. بالا سرمـون قند میسابیدن و عاقد شروع کرد... عروس خانم نسیم... آیا بنده وکلیم شما را با مهریه... و... به عقد دائم آقای علی... در بیاورم؟ سومین بار مهم ترین "بله" زندگیم رو گفتم و تمــــام. بعدش هم از علی بله رو گرفت و مراسم حلقه و عسل خوری و کادو داغ شد. و دست زدن و سوت مهمـــونا...

و چیلیک چیلیک های دوربین و یه لبخند زدن هامون به دوربین و ثبت اون روزی که خــدا قولش رو بهمون داده بود...

همون روز اولین باری بود که علی اومد خونمون و من نمیدونستم چیکار کنم از فرت خوشحالی. اول دادم شینیون موهام رو باز کرد و هی تو دلم از خودم میپرسیدم این کیه نشسته پیشت و داره گیـره موهات رو باز میکنه؟ بعدشم واسه خودم ذوق میکردم...

بالاخره، اون روزی که خدا گفته بود، تو بهترین موقعیت، بهترین روز، بهترین ساعت علناً مال هم میشید اتفاق افتاد... چه الوعـده وفای عاشقانه ای...

.: عکسهای زیادی باید میذاشتم، ولی خیلی از همینا رو هم از گوشه کنار پیدا کردم. دیگه شما ببخشید... :)

  • بآنوی یار